
زنده ام نه ازجانی که مانده ، از استخوان های لجبازی که روی هم ایستاده اند ! . . این روزها خیلی چیزها دست من نیست ؛ مثل دستهایت ! . . گاهی هم باید چشمها را بست تا او که نیست شاید بیاید در خواب ! . . آنجا نشسته ای و لبخند میزنی اما دستی تکان نمیدهی … ای کاش آن قاب ، قاب پنجره بود ! . . تلخی قصه اونجاست که وقتی دلم سوخت ، دلش خنک شد ! . . زندگی نوشتن ندارد وقتی تمام روزهای خدا “من” دارد ولی “تو” ندارد … . . بی تو هر کاری گریستن است حتی خندیدن … . . سالهاست این ترازوی ۲کفه تعادل ندارد ، دست خالی و دل پر ! ...
ادامه مطلب